خرید بک لینک

خنک نسیم صبحگاهی ملسی امروز صبح روز منو ساخت. خیابان برام دلنشین بود. دیر به محل کار می رسیدیم اما اهمیتی نداشت. دنیا توی دستهای من بود. پاییز دریایی از انگیزه در دلم جاری کرده. دلم میخواد لباسهای نارنجی و آجری بپوشم. کفشهای نو بپوشم مثل بچه مدرسه ای ها در شروع سال تحصیلی جدیدشون. برنامه دارم که امسال پاییز اگر شد حتما شاگرد داشته باشم برای ریاضی یا فیزیک یا حتی زبان انگلیسی. روحم با تدریس آرومتر و شادتره.

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:42

نام مریم برازندهء یک دنیا پاکی و لطافتش بود. فرفره های رنگی اش در باد نمی چرخیدند؛ فوت کوزه گری شان را نمیدانست. کوزه گری را هم نمیدانست. حتی بلد نبود بنویسد "کوزه". طراوت نوشتن "آب" را نیز نیاموخته بود. کتاب را که تقدیمش کردم، گفت سواد خواندن و نوشتن ندارد. گفت پدرش نگذاشته درس بخواند. گفت پشت کاروانسرای شاه عباسی زندگی میکنند. گفت گفت گفت... نه نگفت! سکوت کرد و با چشمان نجیبش به کتاب روبان پیچ شده نگاه حسرت بار کرد. گفتم به مسافران و هر که سواد داشت بگوید برایش بخوانند؛ کتاب "سی پی" را که داستان گنجشگکی بود به تنگ آمده از قفس خانگی!

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:50

پسرک بلوچ در چای فروشی کار میکرد. پرسیدم سواد داری؟ به گوشی اش نگاهی کرد و گفت چهارمم. پرسیدم درس میخوانی؟ سری تکان داد که هیعی! پرسیدم دوست داری کتاب بخوانی؟ لبخند زد. این شد که "سین سینا کارآگاه میشود" معصومه یزدانی شد عیدی پسرک.

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:50

عید امسال فرصتی دست داد تا در کنار دوستان عزیزم سفری به جنوب شرقی کشور داشته باشیم. سفری که با گذر از دل کویر و رسیدن به زاهدان آغاز شد و صعود به قله تفتان در دل آن بود و در نهایت با گذر از کوچه پس کوچه های یزد به انجام رسید. دوست و همنورد و سرپرست و سرقدم این برنامه، آقای رادپور، زحمت گزارش نویسی این برنامه رو هم، در کنار همهء زحمتهای دیگه ای که بهشون دادیم، بر عهده گرفتن و انصافاً هم گزارش کم نظیر و پر نکته ای رو تهیه کردند. از ایشون ممنونم که افتخار دادن تا گزارش برنامه شون توی این وبلاگ بیاد و مورد استفاده بقیه قرار بگیره. گزارش صعود به قله تفتان در فرو

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:50

بعد از مشکلات بلاگفا دست و دلم به نوشتن نمی رفت. حالا هم نمی رود. اما اونقدر دیروز به من سخت گذشته که این یک کنج دنیای فراموش شده رو به یادم آورد. باید دستی به سروگوش خانهء مجازیم بکشم. باید بنویسم. باید بی خیال غصه ها بشم. باید...

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:49

تو که بی مهری کنی بهم، میخوام دنیا نباشه؛ میخوام خودم نباشم؛ میخوام هیچ سالگرد و ماهگرد و خاطره ای در کار نباشه؛ میخوام خودمم نباشم!

برچسب: 834 fifth avenue,834 teva,834 area code,834 file,834 edi,834 chestnut street,834 sterling place,834 design,834 voice,834 companion guide, نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:49

خدا بگم چیکارش نکنه اونی که #گودر رو از ما گرفت! نسل وبلاگ نویسی رو بر انداخت اصلا! امروز از لیست وبلاگها دیدم بیشتر وبلاگها خیلی وقته که به روز رسانی نشدن. گله ای نیست البته! منم یکی از همین به روز نکننده ها هستم! اما تصمیمم رو گرفته ام به این خونه مجازیم یه تکون اساسی بدم. از تلگرام و اینستاگرام و کلا هر گرام دیگه ای دلزده شده ام! یه سریال ایرانی تماشامیکنم شبها به اسم #یادداشتهای_یک_زن_خانه_دار که جالبه. بین سریالهای ایرانی کلا یک تحول به حساب میاد اگر کپی فرنگی و امریکاییش یافت نشه به زودی! همین برای امروز بسه فعلا

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:48

توی تلگرام به یه کانالی اضافه شدم که دعوت به نوشتن در وبلاگ بود. از این ایده خوشم اومد مخصوصا که همزمان شد با حس و حال خوب خودم. حس و حال برگشت به هجده سالگی توی محیط کاری که آدمهاش و کارش رو دوست داری. احساس سرخوشی نابی دارم که دلم میخواد پایدار بمونه. سرخوشی های بزرگتری هم هست. داشتن همراهی که همه جا تعریف و تمجیدش هست، کسی که دلت میخواد به همه جار بزنی: آی آدمها! یکی از بهترینهایی که بین شماست صمیمی ترین دوست منه. اصلا سخته به کار بردن واژه همسر به تنهایی! دوست و همسر بهتره و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید.... دوست دارم از دلخوشیهای جاری این روزهام بنویسم

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:48

"اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود." چارلی چاپلین واقعا یه همچین حرفی رو چارلی چاپلین زده؟! من که باورم نمیشه! اون که خودش همه رو شاد میکرد و می خندوند... یا مثل فیلم پسربچه اشکت رو در میاورد... حالا موضوع چارلی چاپلین فقید نیست؛ موضوع خودمونیم! آیا اساساً ما آدمهای شادی هستیم که بخواهیم این شادی رو مخفی کنیم؟ چرا اگر شادی هم هست وقتی بروز و جلوه داره که در حضور دیگرانیم؟ مثلا هیچ شده دلتون بخواد توی تنهایی برای خودتون یه جوک رو بلند تعریف کنید و بخندید؟ یا یهویی از یک آهنگ به وجد بیایید و بخواهید

برچسب: 839 w diversey,839 w congress st,839 angel number,839 pill,839 w congress st tucson,839 w sheridan,839 area code,839 quince orchard blvd,839 west end avenue,839 leavenworth, نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 5:48

صفحه بندی